پيغام مدير : به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . مطالب اين وبلاگ برگرفته از نوشته هاي افراد مختلف مي باشد كه با قلم زيباي خود آن را به رشته تحرير درآورده اند و من قصد دارم آنها در اين وبلاگ در اختيار شما دوستان عزيز قرار دهم.
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو
در وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طریق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
براي دريافت جديد ترين مطالب اينجا عضو شويد :
دی 1390
مرداد 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
لحظه ي غفلت ( داستانهای پند آموز )
چند روز پيش براي خريد شيريني به يک قنادي رفتم . پس از انتخاب
شيريني ، براي توزين و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقاي صندوقدار مردي
حدوداً ۵۰ ساله به نظر مي
رسيد . با موهاي جوگندمي ، ظاهري آراسته ، صورتي تراشيده و به قول دوستان "
فاقد نشانه هاي مذهبي!" القصه… ، هنگام توزين شيريني ها ، اتفاقي افتاد عجيب غريب !
اتفاقي که سالهاست شاهدش نبودم . حداقل در شهر گناهان کبيره (تهران) مدتها بود که
چنين چيزي را نديده بودم. آقاي شيريني فروش جعبه را روي ترازوي ديجيتال قرار داد،
بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد . يعني در واقع وزن
خالص شيريني ها(NET WEIGHT) را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قيمت شيريني ضرب کردو خطاب
به من گفت: "۸۰۰۰ تومان قيمت شيريني به اضافه ۲۵۰تومان پول جعبه مي شودبه عبارت ۸۲۵۰ تومان " نمي دانم مطلع هستيد يا خير! ولي ساير شيريني فروشيهاي شهرمان
، جعبه را هم به قيمت شيريني به خلق الله مي فروشند. و اصلاً راستش را اگر بخواهيد
بيشترشان معتقدند که بيش از نيمي از سودشان از اين راه است. اما فروشنده مذکور
چنين کاري نکرد. شيريني را به قيمت شيريني فروخت و جعبه را به قيمت جعبه. کاري که
شايد درذهن شماي خواننده عادي باشد ولي در اين صنف و در اين شهر به غايت نامعمول و
نامعقول ! رودربايستي را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسيدم : " چرا
اين کار را کرديد؟!! " ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا ديد ، اشاره کرد که
گوشم را نزديک کنم . سرش را جلو آورد و با لحن دلنشيني گفت : " اعوذ بالله من
الشيطان الرجيم. ويل للمطففين…" و بعد اضافه کرد : " واي بر کم فروشان!
داد از کم فروشي! امان از کم فروشي!" پرسيدم : " يعني هيچ وقت وسوسه نمي شويد؟!! هيچ وقت هوس
نمي کنيد اين سود بي زحمت را…." حرفم را قطع مي کند : "چرا ! خيلي وقتها
هوس مي کنم. ولي اين را که مي بينم…" و اشاره مي کند به شيشه ميز زير ترازو.
چشم مي دوزم به نوشته زير شيشه : "امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستي! "
چيزي درونم گر مي گيرد . ما کجاييم و بندگان مخلص خدا کجا !
حالم از خودم بهم مي خورد. هزاربار تصميم گرفته ام آدمها را از روي ظاهرشان طبقه
بندي نکنم. به قول دوستم Label نزنم روي آدمها!
ولي باز روز از نو و روزي از نو. راستي ما کم فروشي نمي کنيم؟ کم فروشي کاري ،
کم فروشي تحصيلي ، گاهي حتي کم فروشي عاطفي !!!!!
لينك ثابت ![]()
زندگی ( جملات زيبا )
ابتدا به شدت سعي داشتم تا دبيرستان را
تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعي داشتم تا دانشگاه را تمام
کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم اين بود که ازدواج کنم و
صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعي و تلاشم را براي فرزندانم
بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبي پرورش دهم، سپس مي تونستم به کار برگردم، اما براي بازنشستگي تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهميده ام که فراموش کرده بودم زندگي کنم لطفا اجازه ندهيد اين اتفاق براي شما هم
تکرار شود قدر دادن موقعيت فعلي خود باشيد و از هر روز خود لذت ببريد براي به دست آوردن پول، سلامتي خود را از
دست مي دهيم سپس براي بازيابي مجدد سلامتي مان پول مان
را از دست مي دهيم گونه اي زندگي مي کنيم که گويا هرگز نخواهيم
مرد و گونه اي مي ميريم که گويا هرگز زندگي
نکرده ايم 
تقصير ما نيست ( جملات زيبا )
دوستت
دارمها را نگه ميداري براي روز مبادا، دلم تنگ
شدهها را، عاشقتمها را… اين
جملهها را که ارزشمندند الکي خرج کسي نميکني! بايد
آدمش پيدا شود! بايد
همان لحظه از خودت مطمئن باشي و بايد بداني که فردا، از امروز گفتنش پشيمان نخواهي
شد! سِنت که
بالا ميرود کلي دوستت دارم پيشت مانده، کلي دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسي
نکردهاي و روي هم تلنبار شدهاند! فرصت
نداري صندوقت را خالي کني.! صندوقت سنگين شده و نميتواني با خودت بِکشياش… شروع ميکني
به خرج کردنشان! توي ميهماني
اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتي توي رقص
اگر پابهپايت آمد اگر هوايت را داشت اگر با تو ترانه را به صداي بلند خواند توي جلسه
اگر حرفي را گفت که حرف تو بود اگر استدلالي کرد که تکانت داد در سفر
اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههاي قشنگ را نشانت داد براي يکي
يک دوستت دارم خرج ميکني برا ي يکي يک دلم برايت تنگ ميشود خرج ميکني! يک چقدر
زيبايي يک با من ميماني؟ بعد ميبيني
آدمها فاصله ميگيرند متهمت ميکنند به هيزي… به مخزدن به اعتماد آدمها! سواستفاده
کردن به پيري و معرکهگيري… اما
بگذار به سن تو برسند! بگذار
صندوقچهشان لبريز شود آنوقت حال امروز تو را ميفهمند بدون اينکه تو را به ياد
بياورند غريب است
دوست داشتن. و عجيب
تر از آن است دوست داشته شدن...وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... و نفسها
و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛ به بازيش
ميگيريم هر چه او عاشقتر، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر، ما بي رحم تر. تقصير از
ما نيست؛ تمامي
قصه هاي عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند دکتر شريعتي
رکاب بزن ( جملات زيبا )
ماجراي سفر من
و خدا با دوچرخه زندگى كردن مثل
دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر اين كه دست از ركاب زدن بردارد. اوايل، خداوند را
فقط يك ناظر مى ديدم، چيزى شبيه قاضى دادگاه كه همه عيب و ايرادهايم را ثبت ميكند
تا بعداً تك تك آنها را بهرخم بكشد. به اين ترتيب،
خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لايق بهشت رفتن هستم يا سزاوار جهنم. او هميشه
حضور داشت، ولى نه مثل يك خدا كه مثل مأموران دولتى. ولى بعدها، اين
قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در يك جاده ناهموار! اما خوبيش به اين
بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مىزد. آن روزها كه من ركاب مىزدم و او كمكم مىكرد، تقريباً راه را مىدانستم،
اما ركاب زدن دائمى، در جادهاى قابل پيش بينى كسلم مىكرد، چون هميشه كوتاهترين فاصلهها را پيدا مىكردم. يادم نمىآيد كى
بود كه به من گفت جاهايمان را عوض كنيم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع
مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مىزدم. حالا ديگر زندگى كردن در كنار يك قدرت
مطلق، هيجان عجيبى داشت. او مسيرهاى دلپذير و ميانبرهاى اصلى را در كوه
ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از اين گذشته ميتوانست با حداكثر سرعت براند، او مرا در جادههاى
خطرناك و صعبالعبور، اما بسيار زيبا و با شكوه به پيش مىبرد، و من غرق سعادت مىشدم. گاهى نگران مىشدم و مىپرسيدم، «دارى منو كجا
مىبرى» او مىخنديد و جوابم را نمىداد و من حس مىكردم دارم كم كم به او اعتماد مىكنم. بزودى زندگى كسالت
بارم را فراموش كردم و وارد دنيايى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مىگفتم،
«دارم مىترسم» بر مىگشت و دستم را مىگرفت. او مرا به آدمهايى
معرفى كرد كه هدايايى را به من مىدادند كه به آنها نياز داشتم. هدايايى چون عشق، پذيرش، شفا و شادمانى.
آنها به من توشه سفر مىدادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا. و ما باز رفتيم و
رفتيم.. حالا هديه ها خيلى
زياد شده بودند و خداوند گفت: همهشان را ببخش. بار زيادى هستند. خيلى سنگيناند! و من همين كار را
كردم و همه هدايا را به مردمى كه سر راهمان قرار مىگرفتند، دادم و متوجه شدم كه
در بخشيدن است كه دريافت مىكنم. حالا ديگر بارمان سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. او مىدانست چطور
از پيچهاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشيده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر
لازم شد، پرواز كند.. من ياد گرفتم چشمهايم
را ببندم و در عجيبترين جاها، فقط شبيه به او ركاب بزنم. اين طورى وقتى چشمهايم باز بودند از مناظر اطراف لذت مىبردم و وقتى
چشمهايم را مىبستم، نسيم خنكى صورتم را نوازش مىداد. هر وقت در زندگى
احساس مىكنم كه ديگر نمىتوانم ادامه بدهم، او لبخند مىزند و فقط مىگويد : ركاب
بزن...
كفشهايم ( جملات زيبا )
دلبسته ي کفشهايم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم اما کفش ها تنگ بودند و پايم را مي زدند قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمي تازه نصيبم مي شد سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود مي نشستم و زانوهايم را بغل مي گرفتم و مي گفتم:چقدر همه چيز دردناک
است چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيايم مي نشستم و مي گفتم : زندگيم بوي ملالت مي دهد و تکرار مي نشستم و مي گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي
است مي نشستم و به خاطر تنگي کفشهايم جايي نميرفتم
قدم از قدم بر نميداشتم .. مي گفتم و مي گفتم
پارسايي از کنارم رد شد......... عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشي بر پا نداشت مرا که ديد لبخندي زد و گفت:
خوشبختي دروغ نيست اما شايد تو
خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است و زيباترين
خطر..... از دست دادن جرات کن و کفش
تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي رو به پارسا کردم ، پوزخندي زدم و گفتم اگر راست مي گويي
پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟ پارسا فروتنانه
خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشي بود که هر بار که از سفر برگشتم تنگ
شده بود و پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده
ام هزاران جاده را
پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم تا فهميدم بزرگ
شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت حالا ديگر هيچ کفشي اندازه ي من نيست وسعت زندگي هرکس
به اندازه ي وسعت انديشه ي اوست
تنهايي ( جملات زيبا )
نامي
نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارايياش تنهايي. گفت:
تنهاييام را به بهاي عشق ميفروشم. كيست كه از من قدري تنهايي بخرد؟ هيچكس
پاسخ نداد. گفت:
تنهاييام پر از رمز و راز است، رمزهايي از بهشت، رازهايي از خدا. با من گفتو گو كنيد تا از حيرت
برايتان بگويم. هيچكس با او گفتوگو
نكرد و او ميان
اين همه تن، تنها فانوس كوچكش را برداشت و به غارش رفت. غاري در حوالي
دل. ميدانست آنجا هميشه كسي هست. كسي كه تنهايي ميخرد و عشق ميبخشد. او به غارش رفت و ما فراموشش كرديم و نميدانيم كه چه مدت آنجا
بود. سيصد
سال و نُه سال بر آن افزون؟ يا نه، كمي بيش و كمي كم. او به غارش رفت و
ما نميدانيم كه چه كرد و چه گفت و چه شنيد؛ و نميدانيم آيا در غار خوابيده
بود يا نه؟ اما از
غار كه بيرون آمد بيدار بود، آنقدر بيدار كه خوابآلودگي ما برملا شد. چشمهايش
دو خورشيد بود، تابناك و روشن؛ كه ظلمت ما را ميدريد. از غار
كه بيرون آمد هنوز همان بود با تني نحيف و رنجور. اما نميدانم سنگينياش
را از كجا آورده بود، كه گمان ميكرديم زمين تاب وقارش را نميآورد و زير
پاهاي رنجورش درهم خواهد شكست. از غار
كه بيرون آمد، باشكوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتني. اما ديگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته
بودند، انگار دريا دريا سكوت نوشيده بود. و اين
بار ما بوديم كه به دنبالش ميدويديم براي جرعهاي نور، براي قطرهاي حيرت.
و او بيآن كه چيزي بگويد، ميبخشيد؛ بيآن كه چيزي بخواهد. او نامي نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها دارايياش، تنهايي
ده فرمان ( داستانهای پند آموز )
در روزگاران قديم
انسانها بسيار به هم ظلم کردند و سياهي و تباهي به نهايت خود رسيد . تا اينکه کتيبه
اي از سوي پروردگارشان بر آنان نازل شد ! ده فرمان : 1- هيچ
انساني ، انسان ديگر را نکُشد . 2- هيچ انساني ،
به انسان ديگر تجاوز نکند . 3- هيچ انساني ،
به انسان ديگر دروغ نگويد . 4- هيچ انساني ،
به انسان ديگر تهمت نزند . 5- هيچ انساني ،
از انسان ديگر غيبت نکند . 6- هيچ انساني ،
مال انسان ديگر را نخورد . 7- هيچ انساني ،
به انسان ديگر زور نگويد . 8- هيچ انساني ،
بر انسان ديگر برتري نجويد . 9- هيچ انساني ،
در کار انسان ديگر تجسس نکند . 10- هيچ انساني ،
انسان ديگر را نپرستد ! پس از آن ساليان
سختي بر شيطان و همدستانش گذشت ، تا اينکه روزي شيطان ، چاره اي انديشيد . او گفت
: اي دوستان ، کلمه
اي يافته ام که بسيار از او بيزارم اما به زودي با افزودن تنها همين يک کلمه به ده
فرمان ، همه چيز را به سود خودمان ، تغيير خواهم داد و ده فرمان چنين
شد : 1- هيچ انساني ،
انسان مؤمن ديگر را نکُشد . 2- هيچ انساني ،
به انسان مؤمن ديگر تجاوز نکند . 3- هيچ انساني ،
به انسان مؤمن ديگر دروغ نگويد . 4- هيچ انساني ،
به انسان مؤمن ديگر تهمت نزند . 5- هيچ انساني ،
از انسان مؤمن ديگر غيبت نکند . 6- هيچ انساني ،
مال انسان مؤمن ديگر را نخورد . 7- هيچ انساني ،
به انسان مؤمن ديگر زور نگويد . 8- هيچ انساني ،
بر انسان مؤمن ديگر برتري نجويد . 9- هيچ انساني ،
در کار انسان مؤمن ديگر تجسس نکند . 10- هيچ انساني ،
انسان ديگر را نپرستد ! مگر اينکه بسيار مؤمن باشد ! و اينک اي دوستان به
سوي انسانها برويد و به وسوسه بپردازيد و کاري کنيد که هيچ کس ، هيچ کس را مؤمن
نپندارد ، جز آنان که از دنيا رفته اند !
در جستوجوي حقيقت ( سخنان مشاهير جهان )
آنچه که در چشم
فردي، حقيقت است، اغلب در چشم فرد ديگر نيست، اما جوينده نبايد از اين بابت نگراني
به دل راه دهد. اگر تلاش صادقانه در کار باشد، درمييابد آنچه که به صورت حقيقتهاي
متفاوتي نمايان شده، مانند برگهاي بيشمار
درختي است که تنها در ظاهر با هم متفاوتند ... حقيقت، نام درست
خداست. پس نه تنها
هيچ اشکالي ندارد که هر فردي در پرتو نگاه خود به دنبال حقيقت روانه شود، بلکه چنين
کاري وظيفهي اوست. به اين ترتيب اگر
در راه جستجوي حقيقت، خطايي از او سر زند، خطايش خود به خود، جبران و به مسير
درست هدايت ميشود؛ چرا که جستجوي حقيقت مستلزم تاپاس1 يا تحمل
ارادي رنج - گاهي تا سرحد مرگ - است و در آن، حتي نشاني کوچک از خودخواهي جايي
ندارد. در چنين جستجوي بيشائبهاي،
گم شدن يا مردد ماندن در راه، چندي نميپايد. 1-
Tapas مهاتما گاندي
مرده بي آزار ( سخنان مشاهير ايران )
روزي، در مجلس ختمي، مرد متين و موقري که در
کنارم نشسته بود و قطره اشکي هم در چشم
داشت، آهسته به من گفت: آيا آن
مرحوم را از نزديک مي شناختيد؟ گفتم: خير قربان!
خويشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا،در روز ختم من، خويشان
خويش، به اصرار خانواده بيايند. حرفم را نشنيد، چرا که مي خواست حرفش را بزند.
پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به يک مورچه هم نرسيد. زخمي هم به
هيچکس نزد. حرف تندي هم به هيچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هيچکس را فراهم نياورد. هيچکس از او هيچ
گله و شکايتي نداشت. دوست ودشمن از او راضي بودند و به او احترام مي گذاشتند...
حقيقتا چه خوب آمد وچه خوب رفت... گفتم: اين، به
راستي که بيشرمانه زيستن است و بيشرمانه مردن. با اين صفات خالي از صفت که جنابعالي براي ايشان بر شمرديد،
نمي آمد و نمي رفت خيلي آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان
کساني را خورد که به خاطر حقيقت مي جنگند و زخم مي زنند و مي
سوزانند و مي سوزند و مي رنجانند و رنج مي کشند... و اين بيچاره ها که با
دشمن، دشمني مي کنند و با دوست دوستي، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان
شان را همين کساني خورده اند و مي خورند
که زندگي را "بيشرمانه مردن" تعريف مي کنند.. آخر آدمي که در طول هفتاد سال عمر،
آزارش به يک مدير کلّ دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به يک چاقو کش باج
بگير محله هم نرسيده، چه جور جانوري است؟ آدمي که در طول هفتاد سال، حتي يک شکنجه گر را از خود نرنجانده
و توي گوش يک خبرچين خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ يک
رباخوار کلاه بردار نرفته،پسِ گردن يک گران فروش متقلب نزده، و تفي بزرگ به صورت يک
سياستمدارخودباخته ي وابسته به اجنبي نينداخته، با کدام تعريفِ آدميت و انسانيت تطبيق مي کندو به چه
درد اين دنيا مي خورد؟ آقا ي محترم!ما نيامده ايم
که بود و نبودمان هيچ تاثيري بر جامعه بر تاريخ، بر زندگي
و بر آينده نداشته باشد. ما آمده ايم که با دشمنان آزادي دشمني کنيم
و برنجانيم شان، و همدوش مردان با ايمان تفنگ برداريم و سنگر بسازيم، و همپاي آدمهاي عاشق، به خاطر اصالت و
صداقت عشق بجنگيم. ما آمده ايم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنيم،
نيامده ايم تا پس از مرگمان بگويند: از
کرم خاکي هم بي آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما بايد وجودمان
و نفس کشيدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان، و لبخند زدنمان هم مانند تيغ به چشم و گلوي بدکاران و
ستمگران برود... ما نيامده ايم فقط به
خاطر آنکه همچون گوسفندي زندگي کرده باشيم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان
و سگ گله، هر سه ستايشمان کنند... گمان مي کنم که آن آقا خيلي وقت بود که از کنارم رفته
بود، و شايد من هم،فقط در دل خويش سخن مي گفتم تا مبادا يکي از خويشاوندان
خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم
نرساند. از کتاب ابوالمشاغل ازمرحوم نادر
ابراهيمي
شكست ( نكات مثبت )
يکي از مريدان شيوانا
مرد تاجري بود که ورشکست شده بود. روزي براي تصميم گيري در مورد يک موضوع تجاري نياز
به مشاور بود. شيوانا از شاگردان
خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. يکي از شاگردان به اعتراض گفت: اما او يک تاجر
ورشکسته است و نمي توان به مشورتش اعتماد کرد. شيوانا پاسخ
داد:... شکست يک اتفاق است. يک شخص نيست! کسي که شکست خورده
در مقايسه با کسي که چنين تجربه اي نداشته است، هزاران قدم جلوتراست. او روي ديگر موفقيت
را به وضوح لمس کرده است و تارهاي متصل به شکست را مي شناسد. او بهتر از هر کس
ديگري مي تواند سياهچاله هاي منجر به شکست را به ما نشان دهد. وقتي کسي موفق مي
شود بدانيد که چيزي ياد نگرفته است! اما وقتي کسي شکست
مي خورد آگاه باشيد که او هزاران چيز ياد گرفته است که اگر شجاعت خود را از دست
نداده باشد ، مي تواند به ديگران منتقل کند. وقتي کسي شکست مي
خورد هرگز نگوئيد او تا ابد شکست خورده است! بلکه بگوئيد او
هنوز موفق نشده است.
آبرو ( داستانهای پند آموز )
زماني كه بچه
بوديم، باغ انار بزرگي داشتيم كه ما بچه ها خيلي دوست داشتيم، تابستونا كه گرماي
شهر طاقت فرسا ميشد، براي چند هفته اي كوچ مي كرديم به اين باغ خوش آب و هوا كه
حدوداً 30 كيلومتري با شهر فاصله داشت، اكثراً فاميل هاي نزديك هم براي چند روزي
ميومدن و با بچه هاشون، در اين باغ مهمون ما بودن، روزهاي بسيار خوش و خاطره
انگيزي ما در اين باغ گذرونديم اما خاطره اي كه ميخوام براتون تعريف كنم، شايد
زياد خاطره خوشي نيست اما درس بزرگي شد براي من در زندگيم! تا جايي كه يادمه،
اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن چونكه وقت جمع كردن انارها رسيده بود،
8-9 سالم بيشتر نبود، اون روز تعداد زيادي از كارگران بومي در باغ ما جمع شده بودن
براي برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازي كردن و خوش گذروندن بوديم!
بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازي گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار
و ديگر ميوه ها و بوته اي انگوري كه در اين باغ وجود داشت، بعضي وقتا ميتونستي،
ساعت ها قائم شي، بدون اينكه كسي بتونه پيدات كنه! بعد از نهار بود
كه تصميم به بازي گرفتيم، من زير يكي از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكي از
كارگراي جوونتر، در حالي كه كيسه سنگيني پر از انار در دست داشت، نگاهي به اطرافش
انداخت و وقتي كه مطمئن شد كه كسي اونجا نيست، شروع به كندن چاله اي كرد و بعد هم
كيسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاك پوشوند، دهاتي ها اون
زمان وضعشون خيلي اسفناك بود و با همين چند تا انار دزدي، هم دلشون خوش بود! با خودم گفتم،
انارهاي مارو ميدزي! صبر كن بلايي سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكني، بدون اينكه
خودمو به اون شخص نشون بدم به بازي كردن ادامه دادم، به هيچ كس هم چيزي در اين
مورد نگفتم! غروب كه همه كار
گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشنو از بابا بگيرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسيد
به كارگري كه انارها رو زير خاك قايم كرده بود، پدر در حال دادن پول به اين شخص
بود كه من با غرور زياد با صداي بلند گفتم: بابا من ديدم كه علي اصغر، انارها رو
دزديد و زير خاك قايم كرد! جاشم ميتونم به همه نشون بدم، اين كارگر دزده و شما
نبايد بهش پول بدين! پدر خدا بيامرز
ما، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسي بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهي به من
كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفي بزنه، يه
سيلي زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علي اصغر گفته بودم، انارها
رو اونجا چال كنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علي اصغر، گفت شما ببخشش، بچس
اشتباه كرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من
گريه كنان رفتم تو اطاق، ديگم بيرون نيومدم! كارگرا كه رفتن،
بابا اومد پيشم، صورتمو بوسيد، گفت ميخواستم ازت عذر خواهي كنم! اما اين، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه
هيچوقت با آبروي كسي بازي نكني، علي اصغر كار بسيار ناشايستي كرده اما بردن آبروي
مردي جلو فاميل و در و همسايه، از كار اونم زشت تره! شب علي اصغر اومد
سرشو انداخته پايين بود و واستاده بود پشت در، كيسه اي دستش بود گفت اينو بده به
حاج آقا بگو از گناه من بگذره! كيسه رو که بابام
بازش كرد، ديديم كيسه اي كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولايي كه بابا بهش
داده بود... آيا شما هم براي
حفظ آبروي ديگران چنين کاري مي کنيد؟
تصميم عاقلانه ( نكات مثبت )
روزگاري يک کشاورز
در روستايي زندگي مي کرد که بايد پول زيادي را که از يک پيرمرد قرض گرفته بود، پس
مي داد. کشاورز دختر زيبايي داشت که خيلي ها آرزوي ازدواج با او را داشتند. وقتي پيرمرد
طمعکار متوجه شد کشاورز نمي تواند پول او را پس بدهد، پيشهاد يک معامله کرد و گفت
اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهي او را مي بخشد، و دخترش از شنيدن اين حرف به
وحشت افتاد و پيرمرد کلاه بردار براي اينکه حسن نيت خود را نشان بدهد گفت: اصلا يک
کاري مي کنيم، من يک سنگريزه سفيد و يک سنگريزه سياه در کيسه اي خالي مي اندازم،
دختر تو بايد با چشمان بسته يکي از اين دو را بيرون بياورد. اگر سنگريزه سياه را بيرون
آورد بايد همسر من بشود و بدهي بخشيده مي شود و اگر سنگريزه سفيد را بيرون آورد
لازم نيست که با من ازدواج کند و بدهي نيز بخشيده مي شود، اما اگر او حاضر به
انجام اين کار نشود بايد پدر به زندان برود. اين گفت و گو در
جلوي خانه کشاورز انجام شد و زمين آنجا پر از سنگريزه بود. در همين حين پيرمرد خم
شد و دو سنگريزه برداشت. دختر که چشمان تيزبيني داشت متوجه شد او دو سنگريزه سياه
از زمين برداشت و داخل کيسه انداخت. ولي چيزي نگفت! سپس پيرمرد از
دخترک خواست که يکي از آنها را از کيسه بيرون بياورد. تصور کنيد اگر شما
آنجا بوديد چه کار مي کرديد؟ چه توصيه اي براي آن دختر داشتيد؟ اگر خوب موقعيت را
تجزيه و تحليل کنيد مي بينيد که سه امکان وجود دارد: 1ـ دختر جوان بايد
آن پيشنهاد را رد کند. 2ـ هر دو سنگريزه
را در بياورد و نشان دهد که پيرمرد تقلب کرده است. 3ـ يکي از آن سنگريزه
هاي سياه را بيرون بياورد و با پيرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نيفتد. لحظه اي به اين
شرايط فکر کنيد. هدف اين حکايت ارزيابي تفاوت بين تفکر منطقي و تفکري است که
اصطلاحا جنبي ناميده مي شود. معضل اين دختر جوان را نمي توان با تفکر منطقي حل
کرد. به نتايج هر يک از اين سه گزينه فکر کنيد، اگر شما بوديد چه کار مي کرديد؟! و اين کاري است که
آن دختر زيرک انجام داد: دست خود را به
داخل کيسه برد و يکي از آن دو سنگريزه را برداشت و به سرعت و با ناشي بازي، بدون اينکه
سنگريزه ديده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزيده و به زمين افتاده. پيدا کردن آن
سنگريزه در بين انبوه سنگريزه هاي ديگر غير ممکن بود. در همين لحظه
دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتي هستم! اما مهم نيست. اگر سنگريزه اي را که
داخل کيسه است دربياوريم معلوم مي شود سنگريزه اي که از دست من افتاد چه رنگي بوده
است. و چون سنگريزه اي
که در کيسه بود سياه بود، پس بايد طبق قرار، آن سنگريزه سفيد باشد. آن پيرمرد هم
نتوانست به حيله گري خود اعتراف کند و شرطي را که گذاشته بود به اجبار پذيرفت و
دختر نيز تظاهر کرد که از اين نتيجه حيرت کرده است. نتيجه اي که 100 درصد به نفع
آنها بود. 1ـ هميشه يک راه
حل براي مشکلات پيچيده وجود دارد. 2ـ اين حقيقت دارد
که ما هميشه از زاويه خوب به مسايل نگاه نمي کنيم. 3ـ هفته شما مي
تواند سرشار از افکار و ايده هاي مثبت و تصميم هاي عاقلانه باشد.
عمر دوباره ( سخنان مشاهير جهان )
دان هرالد كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال
١٨٨٩ در اينديانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان هرالد داراى تأليفات
زيادى است؛ اما قطعه كوتاهش "اگر عمر دوباره داشتم..." او را در جهان
معروف كرد: البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين
نشده كه فكرش را منع كرده باشد. اگر عمر دوباره داشتم، مىكوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را
آسان مىگرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابلهتر مىشدم. فقط شمارى اندك از
رويدادهاى جهان را جدى مىگرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مىدادم. به مسافرت بيشتری
مىرفتم. از كوههاى بيشترى بالا مىرفتم و در رودخانههاى بيشترى شنا مىكردم.
بستنى بيشتر مىخوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مىداشتم و مشكلات واهى
كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بودهام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه
زندگى كردهام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشتهام.
اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مىداشتم. من هرگز جايى بدون
يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمىروم. اگر
عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر مىكردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مىرفتم و وقتِ خزان
ديرتر به اين لذت خاتمه مىدادم. از مدرسه بيشتر جيم مىشدم. گلولههاى كاغذى
بيشترى به معلمهايم پرتاب مىكردم. سگهاى بيشترى به خانه مىآوردم. ديرتر به
رختخواب مىرفتم و مىخوابيدم. بيشتر عاشق مىشدم. به ماهيگيرى بيشتر مىرفتم.
پايكوبى و دست افشانى بيشتر مىكردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مىشدم. به سيرك بيشتر
مىرفتم. در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مىكنند،
من بر پا مىشدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع مىپرداختم. زيرا من با ويل
دورانت موافقم كه مىگويد: "شادى از خرد عاقلتر است." دان هرالد
دل كندن ( نكات مثبت )
بوميان آمازون روش جالبي براي شکار ميمون
دارند بدينصورت که نارگيل را از دو طرف سوراخ مي کنند، يک طرف کوچک تر در حدي که
بتوانند يک طناب را از آن عبور دهند و يک طرف کمي درشت تر در حدي که دست يک ميمون به
زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابي که انتهايش را گره زده اند رد مي کنند و
بعد طناب را به تنه درخت مي بندند تا اينطوري ميمون نتواند جر بزند و نارگيل را با
خودش ببرد. سپس توي نارگيل خالي شده چند تا سنگريزه مي اندازند و چند بار تکانش مي
دهند تا صدايش خوب در جنگل بپيچد ... تله آماده است. ميمون ها که شهوت کنجکاوي ديوانه شان کرده
تا ببينند اين چيست که اين جوري صدا مي دهد، مي آيند و دستشان را مي کنند توي نارگيل
و سنگريزه ها را توي مشتشان مي گيرند تا بيرونشان بياورند، اما مشت بسته شان از
سوراخ رد نمي شود. ميمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگريزه هاي بي ارزش
دل بکنند، آزاد مي شوند ولي به هيچ قيمتي حاضر نيستند چيزي را که بدست آورده اند
از دست بدهند. آن قدر تقلا مي کنند و خودشان را به زمين و آسمان مي زنند که فردا
وقتي صياد مي آيد بدن هاي بي حالشان را به راحتي (عين آب خوردن) جمع مي کند و توي
قفس مي اندازد. اين ميمون ها چند خاصيت جالب ديگر هم دارند.
اولا وقتي مي بينند يک هم نوعشان گير کرده و دارد جيغ و ويغ مي کند باز هم براي
کنجکاوي مي روند سراغ نارگيل بغلي و چند دقيقه بعد خودشان هم در حال جيغ و ويغ
اند. ثانيا بومي ها اگر ميموني اضافه بر تعداد مورد نيازشان گير افتاده باشد، آزادش
مي کنند اما وقتي فردا دوباره براي شکار مي آيند باز همين ميمون ها گير مي افتند و
جيغ و ويغشان در مي آيد. اين داستان قرن هاست که در جريان است! اما حق نداريد فکر
کنيد که اين ميمون ها از خنگيشان است که هر روزه توي اين دام ها مي افتند، اتفاقا
خيلي هم ادعاي هوش و استعدادشان مي شود. اگر خوب فکر کنيم ... آيا دور و بر خود ما
پر از نارگيل هاي سوراخ داري نيست که صداي تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه ديوانه
مان مي کند؟ آيا دستمان را به خاطر بسياري از چيزهايي که
حقيقتا نمي دانيم ارزشي دارند يا نه، چندين و چند بار در هر مدخل سوئي داخل نمي کنيم؟
آيا دستمان جاهايي گير نيست که به خاطرش از
صبح تا شب جيغ و ويغ مي کنيم و خودمان را به زمين و آسمان مي کوبيم؛ در حالي که
فقط کافي است از يک سري چيزها دل بکنيم و برويم خوش و شاد روي درخت ها، بي دغدغه اين
جور چيزها، تاب بازيمان را بکنيم؟ آيا صداي جيغ و ويغ مذبوحانه اکثر دور و بري
هايمان که خودشان را اسير کرده اند را نمي شنويم؟ آيا ...؟!
خدمت ( داستانهای پند آموز )
آورده اند كه در مجلس شيخ ابوالحسن خرقاني
(عارف قرن پنجم) سخن از كرامت مي رفت و هر يك از حاضران چيزي مي گفت. شيخ گفت: كرامت چيزي جز خدمت خلق نيست. چنان كه دو برادر بودند و مادر پيري داشتند.
يكي از آن دو پيوسته خدمت مادر مي كرد و آن ديگر به عبادت خدا مشغول مي بود. يك شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.
آوازي شنيد كه برادر تو را بيامرزيدند و تو را هم به او بخشيدند. گفت: من سالها پرستش خدا كرده ام و برادرم
هميشه به خدمت مادر مشغول بوده است، روا نيست كه او را بر من رجحان نهند و مرا به
او بخشند. ندا آمد: آنچه تو كرده اي خدا از آن بي نياز است و
آنچه برادرت مي كند، مادر بدان محتاج. "نامهي دانشوران"
..: آخرين ارسال ها :..
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز مي باشد .
نوشته شده توسط Nice در شنبه هشتم مرداد 1390
نوشته شده توسط Nice در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390
تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برايت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور
نوشته شده توسط Nice در شنبه هفتم خرداد 1390
نوشته شده توسط Nice در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390
نوشته شده توسط Nice در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390
نوشته شده توسط Nice در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389
نوشته شده توسط Nice در شنبه چهاردهم اسفند 1389
نوشته شده توسط Nice در شنبه چهاردهم اسفند 1389
نوشته شده توسط Nice در شنبه هفتم اسفند 1389
نوشته شده توسط Nice در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389
نوشته شده توسط Nice در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389
نوشته شده توسط Nice در جمعه پانزدهم بهمن 1389
نوشته شده توسط Nice در دوشنبه یازدهم بهمن 1389
